CopyPastehas never been so tasty!

تلافی

by anonymous

  • 0
  • 0
  • 0
76 views
تلافی
علی میردهقان

"حتی اگه اشتباه کردی، خودت باش"
این جمله ایه که به خانمم بعد از رفتن مهمون ها گفتم. کل قضیه از این قراره:
تو دوران دبیرستان همزمان با تحصیل «تایپ» هم می کردم. فکر کنم، خوندن خط های خرچنگ - قورباغه ی ملت باعث عغده ای شدن من شده، شاید هم ذاتی باشه ولی به هر حال من همیشه هم کلاسی هام را مورد عنایت قرار میدادم و تیکه می انداختم! 
الان از اذیت کردن های اون موقع، 7، 8 سالی گذشته، سر و صامونی گرفتیم.
یه پسر دایی دارم اسمش، مهرداده. تو آلمان زندگی می کنه، یه فروشگاه خیلی خیلی بزرگ داره، تنها نقطه ی ضعفش اینه که زیاد درس نخونده... فردا که سومین روزِ از اولین ماهِ ساله، قراره از آلمان برگردن و ناهار بیان خونه ی ما. مهمداندری همچین آدمایی کار سخت و استرس زائیه! از اونجایی که من وضع مالی و اجتماعیم زیاد تعریفی نداره، با خودم گفتم همچین مهمون موفقی باعث میشه حسابی جلو خانمم و جلو خودش ضایع بشم... پس تصمیم گرفتم که به صورت نمادین، تریپ آدم های «با فرهنگ» و «همه چیز دان» رو اتخاذ کنم! 
تو این نصف روز که وقت داشتم، کلی زحمت کشیدم؛ رو صحبت کردن خودم کار کردم، تمرین کردم که تمسخر و متلک گویی رو بذارم کنار، یه کتاب در مورد روانشناسی خوندم تا آماده ی حرف های غلمبه - سلمبه بشم، تا دقایق آخر هم داشتم با خانمم در مورد «شخصیت خودش» بحث میکردم! میخواستم ببینم که می تونم تو همچین بحث ظریف و جالبی، بدون متلک گویی و تمسخر بیرون بیام یا نه؟! خوشبختانه موفق این دوره رو گذروندم، برا همین دیگه خیالم از ماجرا راحت شده بود، فقط منتظر آقا مهرداد بودم... 
تا اینکه صدای زنگ اومد، یه کم حول شدم ولی برا کم محلی کردن بعد یه مقدار تقلا رفتم به طرف در، داشتم با خودم می گفتم که الان بگم سلام، بگم درود یا بگم سلام علیکم؟ کدومش به آدم های «با فرهنگ» بیشتر می خوره؟ «درود» رو برگزیدم و در رو باز کردم که یهو چشمام به جمال «دیوی دو سر»، منور شد... !
یکی از کسایی بود که غیبت من سر کلاس، بزرگترین آرزوش بود، انگار این ریش ها (که شباهت زیادی به پوشش گیاهی بیابان داشت) مصنوعی بوده ، از جایی خریده بود، چرا که اصلا ریش هاش تفاوتی نکرده بود!
شگفت زده شدم... گفتم چقدر فرق کردی آقا ... هر چی فکر کردم اسمش یادم نیومد، آخه طرف هزاران اسم مستعار داشت، همه ی بچه ها با اسم مستعار میشناختنش و اینکه برخی اسامی مستعارش را تا 50 نیز شمرده اند.
اینقدری ساکت موندنم، تا خودش گفت : اکبر.  
 بعد چند سال سرزده اومده بود خونه ی ما واسه «عید دیدنی»... هنوز ازدواج نکرده بود، البته به احتمال قوی نمونه ی مونث همچین جنبنده ای پیدا نشده تا بتونه ازدواج کنه.
قبل از این فکر می کردم تو کوچه ای که من فقط اسمش رو برده باشم، حتی رد نشه! ولی اون روز فهمیدم که اشتباه می کردم، حسابی دلش برام تنگ شده بود، نا خود آگاه من رو در آغوش گرفت و محکم فشار داد، [ تو این لحظات عاطفی ذکر کردن این موضوع مناسب نیست ولی باید بگم این در آغوش گرفتن باعث شد دست کم نیمی از تارهای حسی دماغم بسوزه، یه بویی میداد که تخم مرغ و پیاز گندیده جلوش تعظیم می کردن ] .
بهش گفتم زیاد احساسی نشو... وصیت کن تو عمق 6،7 متری خاکت کنن، تا بعد مرگت خدایی ناکرده مردم آزاری برات نوشته نشه! همون طور که از «کپه گچ واقع در نیم کره ی شمالی سرش» انتظار داشتم، متوجه منظورم نشد! گفت یعنی چی؟ گفتم هیچی بابا همه چیز که نباید بفهمی! بیا بشین...
یه ده دقیقه نشست و میوه ای و شیرینی ای خورد.
الان بود که مهمونام برسن، وجود اکبر به عنوان همکلاسی یه پتک بود توی سرم... به اضافه ی اینکه میتونست هزار تا چیز بگه و آبروم رو بریزه! برا همین تصمیم گرفتم که هر طوری شده یه جوری ردش کنم ؛
گفتم اکبر جون خیلی خوشحال شدم که بهم سر زدی، دستت درد نکنه... اتفاقا امروز هم یه مهمون داریم، داره میاد خونمون، پسر داییمه. گفت: اِ چه خوب! با پسر داییت آشنا میشم.
گفتم نه بابا، اصلا تو طبقه ی من و تو نیست، طرف آخر خرپولاست . 10، 12 سالیه که تو آلمان زندگی می کنه. گفت: «انگلیسی» هم بلده، یخورده ازش یاد بگیریم؟
گفتم اکبر جون فردا بیا ناهار در خدمت باشیم، گفت نه سر زده اومدم که برا من مجبور نشین ناهار درست کنین...
گفتم این یا خودش رو زده به خریت (اونم با این درجه) یا خریت کمرنگی که از اول داشت توش پیشرفت کرده... دیگه اعصابم مثل «کشمیر» تو نقشه جغرافیا، شده بود، گفتم چیزی که هست اینه که پسر داییم کلا با غریبه ها راحت نیست! گفت : یعنی می خوای بگی هنوز با خانومت آشنا نشده؟
اگه صدای زنگ تو همین حال به صدا در نیومده بود، هیچ بعید نبود که هیکلش رو به زور از خونه به کوچه منتقل کنم. ولی متاسفانه این اتفاق افتاد و مهمونم رسیده بود...! «مضطرب» و «عصبانی» بودم.
در رو باز کردم، خودش بود، آقا مهرداد. از آخرین باری که دیده بودمش، حسابی تغییرات فیزیکی کرده بود، انگار قیافه ی آدم هم هنگام خرپولی با حالت عادی فرق میکنه . فکر کنم این سرکچلش باعث میشد، قیافش هم مثل خرپول ها بشه! البته نباید از تاثیر زیگیل های سه گانه ی صورتش گذشت.
اومدم اکبر رو سرایدارمون معرفی کنم ولی زود به خودم اومدم و دیدم که این اکبر هر چند آدم کودنیه ولی من دیگه خداییش زیادی «ایضاً» فرضش کردم. هیچی دیگه گفتم : بله مهرداد جون، ایشون اکبره، دبیرستان همکلاس بودیم، سریع هم اکبر رو نشوندم، طوری ترتیب نشستن دادم تا اکبر با مهرداد بیشترین فاصله ی ممکن رو داشته باشه!
یه سری سوالات «تکراری» و البته جواب های «تکراری» بینمون رد و بدل شد... بعد از این اومدم بحث «سکولاریسم در عصر جدید» رو شروع کنم که اکبر خودش رو انداخت جلو... رفت تو وادی دوران دبیرستان... گفت امیر جون یادته دوران دبیرستان... این حرفش آب سردی بود بر سرتاپام. با خودم گفتم، الان همه چیز رو جلو چشم من و پسر داییم میاره...! 
بهش گفتم: گذشته ها، گذشته... آدم باید آینده نگر باشه، نباید زیاد یادآور گذشته ها شد، مخصوصا اگه ناراحت کننده باشه. گفت نه کجای اون روزها ناراحت کننده بود؟! البته اگه چیز ناراحت کننده ای وجود داشته باشه فقط برا منه...! این رو که گفت فهمیدم همه ی تمسخرهای من رو هم یادشه و حتماً الان می خواد برام فاکتورشون کنه.
 با خودم گفتم اگه شده اکبر رو با شَتَل جلو مهرداد میندازم بیرون ولی نمیذارم این جور چیزها رو بگه!
گفتم، اکبر جون بیخیال، این مهرداد خان الان حوصله ی اینجور چیزها رو ندارن، ما میخوایم یه کم بحث فرهنگی و فلسفی بکنیم، برا همین میتونی تو بحث شرکت نکنی...! آقا مهرداد برجک ما رو با سیمینوف مورد هدف قرار داد و گفت: نه اتفاقا من امروز حوصله ی بحث ندارم، با نظر اکبر بیشتر موافقم. 
گفتم خوب، مهرداد جون شما یه خاطره بگو، گفت : من الان حضور ذهن ندارم، منم گفتم خوب منم چیزی یادم نیست! بعد هم بدون این که اکبر رو «آدم» به حساب بیارم، گفتم: پس راهی جز همون بحث فلسفی خودمون نیست...
اکبر هم بدون اینکه حرف من رو «حرف» به حساب بیاره، نخستین خاطره رو بازگو کرد :
"سال اول دبیرستان بودیم، یکی از معلمهامون نیومده بود، همه رفته بودن رو حیاط والیبال بازی میکردن، ولی من تک و تنها نشسته بودم سر کلاس و درس ساعت بعد رو می خوندم، یهو امیر اومد سر کلاس و یه چیزی از تو کیفش برداشت، یه نگاه به من انداخت و مثل همیشه لبخند تمسخرآمیزی زد و رفت بیرون... راستش خیلی متعجب شدم، چون از اولین بارها بود که راحت بیخیال من شد و رفت! ولی بعد گذشت 5 دقیقه فهمیدم که اشتباه کردم، یهو معلم گنده دماغ و بد اخلاق ریاضی که تو کلاس مجاور داشت درس میداد؛ اومد توی کلاس ما... یه 3، 4 تا تس و لگد نثارم کرد، بعدش گفت: بنده ی خدا 30 تا دانش آموز سر کلاس با تمرکز دارن درس گوش میدن، اونوقت تو میای پشت سر هم گچ میزنی به در کلاس؟ میخوای اعصاب من رو خورد کنی یا تمرکز بچه ها رو به هم زنی؟! باخودم گفتم، عجب!! اول «حکم» رو اجرا میکنه، بعد «کیفر خواست» رو میخونه! "
مهرداد، یه نگاه جالبی انداخت، انگار ارث باباش رو خوردم و گفت: عجب...! گفتم نه اکبر جون، من هیچوقت همچین کاری نکردم، اتفاقا من هم تو کتابخونه طبقه بالا رفته بودم درس ساعت بعد رو می خوندم. فکر کنم یکی از دومی ها این کار رو کرده باشه.... یادمه اونموقع ها همیشه، همه چیز رو از جانب من میدیدی...!
اکبر گفت، خوب پس در اینجا لازم میدونم ادامه ماجرا رو هم بگم:
"وقتی معلم رفت، سریع از کلاس اومدم بیرون تا برم امیر رو پیداش کنم، دیدم معلمه جلو کلاسشون وایساده و منتظره ببینه دوباره میام گچ بندازم یا نه؟! وقتی من رو دید خشمگینانه یه چند قدمی اومد به طرفم، رنگ از رخساره پروندم! وقتی دید چهره ام به تیرگی رفت، بیخیال کتک دوباره شد و به گفتن جمله ی "تو بچه آدم نمیشی؟" اکتفا کرد!
 زنگ بعدی این امیرآقا اینقدر بهم خندید که صورتش قرمز شده، به سکسکه افتاده بود! منم نمیتونستم عکس العملی نشون بدم یا جلشو بگیرم چون تهدید کرده بود اگه حرکت اشتباهی ازم سر بزنه، حسابی با زبونش سر کلاس همه ی معلمها از خجالتم درمیاد، البته همینجوریش هم از خجالتم در میومد ولی میدونستم که پتانسیلی بیشتر از این حرف ها داره! "
داشتم میومدم دفاع کنم که رفت سراغ قضیه ی بعدی...
" امیر آقا پایه گذار یک روش نوین در تمسخر هستن. روشی که باعث میشد دیگران ازش بیزار نباشن، به این صورت که فقط یکی دو نفر رو تمسخر می کرد و با بقیه کاری نداشت. اینجانب پای ثابت تمسخر شوندگان بودم... .
یادمه یه بار سر کلاس ریاضی بودیم. یه کاغذ چسبونده بود پشت سرم، روش نوشته بود: «این الاغ شبیه سازی شده فروشی است، قیمت نقدی 5 $» همه ی بچه ها داشتن بهم می خندیدن ولی من متوجه مساله نمیشدم، معلم اومد عقب تا ببینه قضیه چیه، امیر حتی در این شرایط هم کاغذ رو برنداشت، معلم اومد و کاغذه رو دید، اونوقت بود که متوجه کاغذه شدم و زود جداش کردم... از یه طرف از دست امیر عصبانی شدم ولی از یه طرف هم خوشحال شدم که معلم الان  با تس و تیپا میندازدش بیرون و من دل و روده رو یه حالی میدم، ولی معلممون که فکر کنم از قضیه «پرتاب گچ» هنوز از دستم ناراحت بود، گفت : خیلی گرونه، 3.5 میبرم، البته پشمش رو [اشاره به ریش هام] باید خودت بچینی! 
واقعا فکر کنم اون روز بچه های کلاس سرانه ی خندیدن در جهان رو جا به جا کردن..."
من دیگه مثل اونایی که همه چیز رو از دست دادن و آب از سرشون گذشته، یه کناری وایساده بودم و فقط گوش میکردم، دیگه امکان درست کردن و مصادره این حرف ها به سمت خودم نبود... حسابی «خجالت زده» و «گیج» شده بودم، این نگاه های مهرداد هم باعث ایجاد حالت عصبانیت می شد.
اینقدر عصبانی و نا امید شده بودم که به اکبر گفتم: قضیه «اسپیس اضافه»، «کروکدیل فراری» و «فسیل» هم بگو!
متوجه نشد که از روی عصبانیت و آب از سر گذشتگی این حرف رو زدم، در کمال جدیت گفت:
"این امیر آقا نه اینکه اون اول ها تایپ میکرد، همیشه به من میگفت که فکر کنه، مخم یه چند تا Space (فضا) اضافه خورده"
و :
" بچه ها زیاد روی من اسم میذاشتن، یکیش «کروکدیل» بود، یه بار چند تا کاغذ بزرگ رو عین روزنامه چاپ کرده بودن. عکس من رو گذاشته بودن و زیرش نوشته بودن: کروکدیل گمشده، اگه کسی خبری ازش داره، بگه و مژدگانی بگیره، شماره تلفن بابام هم زده بودن زیرش... این کاغذ رو آورده بودن سر کلاس و نشون کل مدرسه دادن!"
حسابی «غده ی تمسخر» ام ترشح کرده بود، دیگه از شدت عصبانیت چاک دهنم پاره شده، زدم زیر همه چیز و گفتم؛ آره اکبر جون... شما از سال سوم دبیرستان از کف پا شروع به فسیل شدن کرده بودی، طبق پیش بینی هامون باید تا الان به یک سنگواره ی کامل تبدیل شده باشی، چرا نشدی...؟
اینقدر با این حرفم حال کردم که انگار تو عمرم کسی رو مسخره نکرده بودم!
یه نگاه انداختم به آق مهرداد... نفسش رو حبس کرده بود، یه ذره جدی بود... کم کم نگاهش دوست داشتنی شد و همزمان با آزاد سازی نفسش، خندید و خندیدیم... به کسی هم برنخورد!
با خودم گفتم: اصلا این مهرداد ارزش این همه پنهان کاری رو نداشت! اصلا زندگی ارزش پنهان کاری نداره!
اکبر هر چند ما رو ضایع کرد ولی باعث شد بفهمم که آدم باید خودش باشه، ارزش حرف مردم از ارزش یه فسیل هم کمتره!

Add A Comment: