CopyPastehas never been so tasty!

دمی با عبید| زهره پلنگ،بوق اسرافیل و علمدار رسول

by anonymous

  • 1
  • 0
  • 0
361 views

بازرگانی زنی خوش صورت زهره نام داشت عزم سفری کرد از بهر او جامه ای سفید بسلخت و کاسه ای نیل به خادم داد که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست در وجود آید یک انگشت نیل بر جامه او زن تا چون باز آیم اگر تو حاضر نباشی مرا حال معلوم شود

پس از مدتی خواجه به خادم نوشت که

چیزی نکند زهره که ننگی باشد/ بر جامه او زنیل رنگی باشد

خادم باز نوشت که

گر ز آمدن خواجه درنگی باشد/ چون باز آید زهره پلنگی باشد
..................................................................................................................................................................................................

زنی در مجلس وعظ به پهلوی معشوق خود افتاد واعظ صفت پر جبرائیل می کرد زن در میانه کار گوشه چادر را به زانوی معشوق افکند دست بر او بزد چون برخاسته دید بیخود نعره ای بزد واعظ را خوش آمد و گفت ای عاشقه صادقه پر جبرائیل بر جانت رسید یا بر دلت که چنین آهی عاشقانه از نهادت بیرون آمد گفت من پر جبرائیل نمی دانم که بر دلم رسیدیا به جانم ناگاه بوق اسرافیل به دستم رسید که این آه بی اختیار از من به در آمد
...................................................................................................................................................................................................
شخصی به مزاری رسید گوری سخت دراز بدید پرسید این گور کیست گفتند ازان علمدار رسول است، گفت مگر با علمش در گور کرد ه اند

Add A Comment: