CopyPastehas never been so tasty!

من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو

by anonymous

  • 0
  • 0
  • 0
234 views
من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی كمكم كردند… دوستانم خیلی تشویقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… قط یه چیز من رو یه كم نگران می كرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود كه گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می كرد و باعث می شد كه من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی…سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت: اگه همین الان 800 دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوكه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این كار هستی بیا پیشم… وقتی كه داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم كه چنین دامادی داریم… ما هیچكس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا كنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی
نتیجهء اخلاقی: همیشه كیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید

Add A Comment: