CopyPastehas never been so tasty!

از مجموعه "از صدای سخن عشق" به نوشته: "اسماعیل خوئ

by anonymous

  • 0
  • 0
  • 1
332 views
افتادن
هستم، اما بودنم چونان که نابودن:
همچو خورشیدی که ننماید.
گر بمیرم خود نکاهد هیچ؛
ور بمانم هیچ نفزاید.

گفته بودم که
"خدا، گر نافریند، نیست؛
هم بدانسانی که دیده، گر نبیند، نیست".
خود کنون آن دیده را مانم
که نبیند هیچ؛
خود کنون مانم خدائی را
که توانش نآفریند هیچ.

گفته بودم:
"من نمی خواهم، نمی خواهم،
اختری از بیشمار اختران باشم.
من نمی خواهم بپرسد اینی از آنی
کاندرین انبوه یکسانان کدامین اوست؟
من دلم خواهد عیان باشم؛
من دلم خواهد عیان تر نیز از آن باشم-
که نمایندم به هم کاین اوست.

بودن ار باید،
من برآنستم که چون خورشید باید بود؛
ورنه کز این سان،
نشاید بود."-
وین زمان مانم به خورشیدی که ننماید:
گر بمیرم خود نکاهد هیچ؛
ور بمانم هیچ نفزاید.

خسته و بسته،
هستم، اما بودنم چونان که نابودن:
خستگی هام از نکردن ها،
بستگی هام از رها بودن.

چه کسی داند
درد دردیخوار رندی را
که شرابش مست می دارد سبو را،
لیکن او ساغر نمی گیرد؟

چه کسی داند
درد شاهینی که بالش هست، اما پر نمی گیرد؟

چه کسی داند
درد مردی را
کاو برآن بود مست
که سرافرازد به همت چون ستیغ آسمان سائی؛
وین زمان هستیش
قطره ای ناچیز را ماند، گم اندر تیره انبوه دریایی؟

چه کسی داند
(جز تو، این که) بی تو من چونم؟
وای من ! کو آن دل هشیار، کو آن جان زرف اندیش؟
با که گویم "شرح این هجران و این خون جگر" خوردن؟
کی که بازت بینم،
ای من بی تو دور از خویش!

از مجموعه "از صدای سخن عشق" به نوشته: "اسماعیل خوئی"

Comments

  • afshin
    خواندنش مشکل است. لطفن بندها را از هم جدا کنید تا بتوان شعر را آنجوری که هست بتوان خواند.
    

Add A Comment: