CopyPastehas never been so tasty!

... مادرم خواب دید که من تاکم

by anonymous

  • 0
  • 0
  • 0
241 views

 

 

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است

و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان

مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت

 

 

 فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا باغچه ای است

 

 

 و عمری ست که من ریشه در خاک دارم

 

 

 ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت

 

 

 و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند

 

 

 پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم

 

 

که ما درختیم و پاهایمان در بند

 

 

او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود

 

 

 و کوه به گونه ای و درخت به نوعی

 

 

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند،

 

 ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم

 

 تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم

 

 هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید

 

 هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند
و سرانجام رسیدیم

 

و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید

 

 و سرانجام هر غوره، انگوری شد

 

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت

 

 تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری

 

و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی  

 

و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی  

 

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را

.....

 

مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛    

 

مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت  

 

 فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه

 

 و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت

 

 

  خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد ؛ که تو اکنون داراترین درختی

 

 و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به

 

این همه بی چیزی

 

 تا کجاها دویدی 

 

..................................

 

نویسنده: ناشناس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Add A Comment: