CopyPastehas never been so tasty!

دنباله در انتظار مهیار

by neoeblis

  • 0
  • 0
476 views

 

 

 

 آنروز مهیار خیلی شاکی بود .چاقو بهش میزدی خونش در نمی آمد.به زمین و زمان ناسزا میگفت.

آنطور که بعدها خودش تعریف میکرد، از اول صبح پشت سر هم بد بیاری به سراغش آمده بود. ساعتش دیر زنگ زده بود و مجبور شده بود با عجله از خانه خارج شود، از هفته ی گذشته که اولین پیشنهاد کار بعد از چند ماه بیکاری به او شده بود بیشتر از اینکه خوشحال باشد ،مضطرب بود.-اگر این بار در مصاحبه رد میشد اوضاع اش حسابی به هم میخورد- با سرعت خودش را به ایستگاه اتوبوس رساند ولی اتوبوس حرکت کرد و هرچه فریاد زد راننده متوچه نشد .مجبور شد با تاکسی به سر قرار برود(24 دلار و 50 سنت) وقتی درمونیتور کوچک تاکسی متراین رقم را دید ایده ای به نظرش رسید ولی وقتی نگاهش به دست های زمخت راننده رنگین پوست افتاد ایده اش را بیخیال شد و کرایه را پرداخت.

پس از ساعتی انتظار به اتاق مصاحبه وارد شد و در همان دقایق اول متوجه شد که فرد مصاحبه کننده رغبتی به استخدام او ندارد و پس از چند دقیقه مودبانه او را به سمت درب خروجی راهنمایی کرد.

خسته ، گرسنه،غمگین و نگران وبی هدف در خیابان پرسه میزد.ناگهان خود را روبروی ساندویچ فروشی مورد علاقه اش دید. اینجا به نوعی پاتوق او محسوب میشد با صاحبش که از مهاجران ترکیه بود عیاق بود ،ماهی چند روز به اینجا سر میزد هم کباب ترکی خوبی داشت و هم یک کامپیوتر که به اینترنت وصل بود و او میتوانست چند ساعتی با آن وبگردی کند.

چند دقیقه بعد به بالاترین لاگ این شد تا از ادامه ی بحث هایی که این چندروز درجریان بود مطلع شود.متوجه شد که مهدی مدیر بالاترین با کمال بی احترامی به اعتراضات او و چند نفر دیگر از کاربران پاسخ داده وبه نوعی درخروجی را به آنها نشان داده است. این آخرین بدبیاری این روز نحس بود باورش نمیشد که به همین راحتی بالاترین را از او گرفته اند.دریکی از همان کامنتها گفته بود که:"مهدی انگارنوبرش را آورده هرکسی میتواند سایتی مثل بالاترین درست کند تازه بمراتب بهتر و دمکرات تر!" مهدی هم پاسخ داده بود :"نامردهاش که درست نکنند!"مهیار هم که علیرغم  سالهای زیاد دور بودن از ایران همچنان کری و کل کل را از یاد نبرده بود با ناراحتی کامنت مهدی را کپی پیست کرده و زیر آن با حروف بولد نوشت :"خواهیم دید آق مهدی"!!! و لاگ آف کرد.

تصمیم خود را گرفته بود به هیچ وجه حاضر نبود کم بیاورد.

آنشب تا صبح نتوانست بخوابد.چندین ورق کاغذ سیاه کرد می نوشت،محاسبه میکرد و پاره میکرد...

صبح از آپارتمانش خارج شد در حالیکه وسائل شخصی زیادی همراه خود داشت و بعد از ظهر آنروز با پولی که از فروش وسائلی مانند چوب اسکی، گیتار و راکت تنیس اش توانست دومین سایتش را ثبت نماید.

نام آنرا دنباله گذاشته بود زیرا چهار ساعت به دنبال فروش وسائل و تهیه پول مورد نیاز وقت صرف کرده بود.

به تمام دوستان ناراضی از بالاترین پیغام داد و در همان چند روز اول 20-30 نفر را جذب نمود.

یک سال گذشت روزی از همان شرکتی که سال پیش در مصاحبه اش رد شده بو با تماس گرفتند که آیا هنوز به آن شغل و استخدام شدن در آنجا علاقه دارد؟...

وقتی به هوش آمد به سرعت خود را به دفتر آن شرکت رساند و مراحل اداری استخدام را به سرعت انجام داد و مشغول به کار مورد علاقه اش شد.

چند روز گذشت که ایمیلی از یکی از دوستانش "کیا" که از کاربران دنباله هم بود دریافت کرد با این مضمون که:مهیار جان کجایی ؟پسر خوب سرور سایت خراب شده ،بین کاربران هم به خاطر 28 مرداد دعوا شده کار به فحش و فحش کاری رسیده! یه کاری بکن."

مهیاردر جواب ایمیلی برایش فرستاد که:کیا جان من سرم خیلی شلوغه خودت یه کاریش بکن پس وورد و اطلاعات لازم را برایت اتچ کرده ام .دستت درد نکنه بعداٌجبران میکنم.

سه سال گذشت ....

اکنون دنباله چهار ساله شد و "کیا" و بیش از بیست هزار کاربر ثبت شده همچنان منتظر بازگشت مهیار هستیم و دیگرهیچ!

 

نه پیامی نه نشونی

رو زمینی یا آسمونی

کاش میگفتم

کاش می دونستم

توکجایی