CopyPastehas never been so tasty!

DOOST

by anonymous

  • 0
  • 0
  • 0
285 views

واقعیت این ۳۲ سال اخیر، مهر، دوستی، اعتماد و آرامش را از نگاه ما به هم بر گرفت، و بر آن شد تا ماسک سیاهی از دشمنی، کینه، نفرت، ترس از هم را بر چهر ما حک کند و مار را به دنیای ناشناختگی تبعید کرد، دنیای مجازی اما، به ما این اجازه را داد که این ماسک دهشت را بتوانیم از چهره برداریم و دوباره باز حقیقت خود را بیابیم. وقت آن رسیده حالا که فهمیدیم ما از سلاله مهر و آتش و نوریم، به واقعیت برگردیم و به اهریمنی که سعی کرد ما را از هم جدا کند، بترساند، گریز دهد، نفرین کنیم با صدای بلند و بگوییم : هموطن دوستت دارم هر کس که میخواهی باشی، باش فقط انسان بمان، هور و مزد.ا

روزهایی که مایوس میشوم و خسته از هر تلاشی برای باز هم رفتن، شدن، در آرزوی رسید ن، به این جمله زیبا ویلیام بلاک فکر میکنم و باز هم تبسمی خیس و هیجانی حزین در من :ا

« برای اینکه تنها گلی کوچک بشکفد، بر زمین قرنها کار، تلاش، و هماهنگی با خلقت لازم بود

« William Blake »

ا « ازدواج آسمان و دوزخ باز هم بقول ویلیام بلاک :

« میل و آرزویی که با عمل همراه نشود، طاعون به بار میآورد »

.  ibid.

آیا این بدرستی شرح حال این ۳۲ سال طاعونی زده گی که سرزمین ما را در چنگال مرگ و نابودی، فرزندان، سرمایه های مادی و معنوی، اخلاقی و وجدان انسانی فرو برد، نیست ؟ و برای اینکه در سرزمین ما نیز آزادی انسان به رسمیت شناخته شود، بی گمان بسیار کار، صبر، آگاهی، خرد و هماهنگی نیاز داریم، پس دستت را به من بده.انه ! دستم را بگیر، دوست من.ا خسته‌ا‌م از رذالت هآی سیاست، یکی از نادر کسانی که از سیاست حرف زد اما انسان را دید در‌این دنیای مجازی تو بودی، هر چند جاهایی اصلا نتوانستم تعریف ات را از شخصیتهای برجسته ای که دوستشان داری، آنها که به جنایتکاری راحل دل‌ بسته اند، بفهمم، تویی که نجابت اسب را می‌فهمی و دردت درد انسان است بر کره خاکی، رنج کودکان افغان چشم هایت را خیس میکند و هاله ای از غم بر گرد آواتاری که خطوط چهرهاش در بی رنگی خدا گونه ای محو بود، دل مرا میازرد و افسونم میکرد. و فرصت نشد تا کنه اندیشه ات را برایم باز گویی، اما در وجودت موج اعتماد مرا در خود فرو برد، دلم برایت تنگ است امروز بیش از دیروز، چون خطوط جاده وقتی‌ نیستی‌ پاک میشوند و من به چشم قلب تو و امتداد خطوط نگاه تو برای دیدن در این راه تاریک نیازمندم.ا

از دنیاهای مجازی دیگردلزده ام و بدم میاید، دل‌ میبندی بی‌ آنکه بدانی‌ این سایه از وجودی واقعی است یا تو تصویرش کردی، به او ابعادی و حجمی فیزیکی بخشیدی تآ بتوانی‌ اعتماد کنی‌ به خود، به فردا، به هستی‌.ا دیشب نواری از امام راحلش را دیدم : فرمان کشتار را به صراحت جلویشان داد، چندشم شد، چطور میشود به مردی اعتماد کنم که شنید و دید که او چه کرد و گفت، و بپذیرم که حتما دلیلی‌ دارد که هنوز امام امام می‌کند و این فرصت را باید به او داد تا قدرت بگیرد تا قتل هزاران انسان را توجیه کند و توضیح دهد ؟ نه، من مرگ هیچ انسانی‌ به دست انسان دیگر را جایز نمیدانم، با نام و برای هیچ خدایی، آیینی، مذهبی، مسلکی … چه رسد به مرگ هزاران جوان بیگناه، آن زمان که از برای « آزادی و برابری و برادری » جان بنهادند وبدست پلیدترین و نفهم ترین جلادهای انسانیث ذبحی شرعی شدند.

کاش بودی و کمی‌ برایم حرف میزدی، اما بهتر آن است در فقدان ها کمی گریه کنم.ا میدانی‌ جالب چیست ؟ که همه آنها که دیروز صدای ما را در نطفه خفه کردند، چادری سیاه بر سر زنان ما تحمیل کردند، بالطبع وقتی‌ زن از سر تا پا سیه پوش گردد و در نقابی اسیر، آسمانی سیاه خواهد شد و در نقاب اسیر، همه آنها که درب دانشگاها را بر روی ما بستند، همه آنها که به تجاوز دخترانی از جنس آفتاب توسط کثیف ترین آلت تناسلی‌، سکوت کردند، امروز فغان بر آورده‌ اند، چون « خودیها » تازیانه خورده‌اند، تو رآ به خدایی که میپرستی بگو چگونه من باید به آنها اعتماد کنم، تو اگر بگویی چگونه، من اعتماد خواهم کرد چون بسیار درمانده ام و با هر تازیانه بر پیکر وطنم اینجا از درد به خود میپیچم، نیمی از وجودم هردم به دار آویخته میشود و نیمی از قلبم به ضرب گلوله ای سوراخ میگردد، اما شانس آن را ندارم تا بمیرم و زنده می‌مانم، چه رنجی‌ است، به من بگو چگونه اعتماد کنم و نامشان را بلند فریاد، تآ آن کنم که تو میخواهی‌ چون به تو اعتماد کردم، چون قلبت را دیدم که در آن عواطفی انسانی ضربانش بود، چون باور دارم که زندگی منحصر به فردی داری در طی طریق.ا

لحظات پشت نگاه من چه خیس اند …ا 

با خواند نوشتجات دنیای مجازی، ذوق می‌کنم، با طنزها میخندم و آنها که پر مایه اند بسیار متاثرم میکنند، میدانم که به یمن این نویسندگان بی‌ چهره، چهره من اما دشتخوش دگرگونی های زیادی گشت، وقتی‌ گٔل سرخ را نمیشناسی اما در افسونش شناور میگردی، بو و عطر و زیبایی آن گل تسخیر کننده روان ست، ارتباط بسیار واقعی تری با دیگری برقرار میکنی‌، حتی سالمتری. چون زندگی‌ شخصی‌ آن فرد، قیافه اش، خطاهای روزانه اش، کژ و مژ هایش، کج و کوج هایش، که به غلط همیشه در حضوری زنده و در ابعادی از جسم از آنچه که می‌گوید میکاهد و تو را به دام غلط قضاوت میکشاند، دیگر خطری و خبری نیست، نوشته را میخوانی، بدون هیچ قضاوتی، و به همین خاطر برداشت بی‌ خطا تر از آنچه به گوش جان میخوانی و میشنوی، میکنی‌ و به همین دلیل کم کم تو صیقل می‌خوری و صاف میشوی بی‌ آنکه این تغییرات اجباری، تحمیلی باشد، با هر تفاوتی تو یاد میگیری متفاوت بنگری و کم کم تنوع را و تفاوت را می فهمی و ارج می نهی و حتی طالبش میشوی و می فهمی که حرکت از تفاوت آغاز میشود و چه خوش تحولی.ا

در خلال همین مرور از نوشته گذشته شما و دیگران بود که درکی جدید پیدا کردم، مثلا امروز، دیدم یک رهبر میتواند با کرامت اخلاقی‌ باشد، دروغ نگوید، دزد نباشد، محترم، معتقد به راهش باشد، فداکار حتا و از جان گذشته، اما نمی‌تواند انسانی خلاق و پویا گردد، چون فراتر از زمان حرکت نمیکند بلکه در چارچوب مکتبی‌ که درستش میپندارد، و با معیارهایی بر گرفته از آن با ظالمی چون ولی وقیح یا شاهان متوهم و متکبر و … به نبرد بر میخیزد، در محدودیت و معذوریت آن مکتب، مذهب، ایده، مسلکی که فکر می‌کند در چارچوب آن انسان به خوشبختی خواهد رسید. اما هرگز نمی‌تواند تا آن بلندا به پرواز در آید که نامش طنین انداز آسمان تاریخ خلاقیت گردد چون طنینی از نام خدا !ا

کادویی دریافت کردم از عزیزی، تابلویی از عکسهای شاملوی بزرگ، شاملوی خدا، وقتی‌ از مرورم بر نوشتجات سر بر گرفتم و به او چشم دوختم فهمیدم که چه تفاوت بزرگی‌ است بین کسی‌ که فارغ از هر چارچوبی به رهایی، آزادی و خوشبختی‌ انسانها میاندیشد تا بتوانند بزیند آنگونه که آنها خود آرزو دارند و خود انتخابش میکنند، هر چه باشد، با کسی‌ که به انسان میاندیشد آنگونه که مکتبش، مذهبش، ایدئولوژیش آرزو دارد،ا فهمیدم که در کشور ما چرا رهبران کنونی‌ و معاصر ما همگی‌ ناتوان از خلق کردن و تکان دادن بافت متحجر جامعه مفلوک ما بوده‌اند، چون آنها پشت سر مردم و حال و هوای زمان گیر کرده‌اند، برای اینکه آنها نفهمیدند که هر دیواری، هر مرزی، هر نشانی، هر ممنوعی‌ و یا هر سمبلی مادی از مکتب، مذهب، ایدئولوژی ‌، بر تن، بر سر، در ذهن، آنها را از زمان و جوان عقب تر نگاه میدارد، و پشت دیوار زمان.ا

با تبسمی شیرین به شاملو چشم دوختم و فهمیدم که او هرگز رهبری سیاسی نمی‌توانست باشد چون انسانی‌ خدا بود…ا

Add A Comment: